تبليغاتX
بینهایت

بینهایت

انسان شناسی

اینم از زندگی آکادمیک ما

بازم یک هفته دیگه شروع شد.صبح با صدای خدماتی ها که هم دیگه رو صدا میزنند از خواب بیدار شدم .انگار نه انگار که این افراد متعلق به طبقه پرولتاریا  واسه کار کردن اینجان٬از صبح تا ظهر دارن قایم موشک بازی می کنند.

از روی تشک قطور خوابگاه که به اندازه کمرم گود رفته بلند شدم ٬کمرم درد میکنه٬ ولی چه میشه کرد٬بهتر از خوابیدن روی موکت و زمین نمه٬یه نگاهی به اطراف میکنم٬ همه خوابن٬ انگار خروس در این ملک 12 ظهر به بعد میخونه .کنارم یکی خوابیده ٬یکم اونورتر مهمونش ٬ کنار دیوار ظرفای شام دیشبه بغل اون ناهار دیروزه و........پا میشم تا برم یه دوش بگیرم نکنه حال نداشتم سر جاش بیاد .

وقتی نزدیک در اتاق میشی یه عالم کفش روی هم ریخته که آدم رو بی اختیار به یاد نماز ظهر مسجدای یزد و کاشان میندازه٬انگار این فرزندان آدم فلسفه جا کفشی رو نمیدونن٬به زحمت کفش خودم رو میون اون همه کفش پیدا کردم ٬در اتاق رو که باز کردم انگار اومدم تو یه سرزمین دیگه از یه اتاق صدای آهنگ کردی میاد از یک اتاق آهنگ آذری ولی جای آهنگ فارسی مثل هر روز خالیه٬انواع زبان های زنده و مرده اینجا موجوده و نقش پل ارتباطی رو بازی میکنه انگار درب این اتاق مرز دنیای مردگان و زندگان است.

از پله میرم پایین ٬به آخرین پله که میرسم خدماتی رو میبینم که هر وقت از اونجا رد میشم یه سیگار کنار لبشه و داره اون پله رو میسابه کم کم دارم به رابطش با اون پله شک میکنم ٬ مثل یه تیکه سنگ نه با کسی حرف میزنه و نه به صحبتهای کسی گوش میده. شاید بیماری روحیش با مال ماها فرق داره من راه حموم رو ادامه میدم اصلا به من چه چرا اینجوریه .

پشت در حموم که میرسم آه از نهادم بلند میشه یکی داره آذری می خونه٬بله بازم اون پیرمرد خدماتیه که رفته حموم و داره آواز می خونه و استحمام میکنه ٬هر وقت من پشت در این حموم میرسم این پیرمرد محب حموم رو میبینم  که در حال استحمامه ٬ بزنم به تخته هر که ندونه فکر میکنه حموم زاییدن رفتن .ولی بازم به من چه مربوط ٬باید به عادات فردی اطرافیان احترام گذاشت.

اول صبحی آواره از این سوئیت به اون سوئیت تا بالاخره یه حموم پیدا شد  خوشحال رفتم تو حموم که یه دفعه صدا اومد حموم لامپ نداره ٬ولی من عزمم رو جزم کرده بودم تا برم حموم ٬با چند ترفند موفق شدم لامپ دستشویی سوئیت کناری رو بدون اینکه بفهمن ازشون قرض بگیرم و برم حموم .با غرور تموم از این فتح الفتوح رفتم زیر دوش٬ تا دوش صبحگاهیم رو بگیرم شیر آب رو که باز کردم آرزو کردم کاش پنگوئن بودم تا می تونستم سردی فجیع آب رو تحمل کنم  ولی صد افسوس.

بالاخره یه دوش نیمه کاره رو با هزار تا فحش و بد وبیراه به خودم و به مسئول خوابگاه و رئیس دانشگاه و...و نوع خلقتم گرفتم و اومدم بیرون .

برگشتم به اتاقم یکی دو تا رو دیدم که انگار داشتن دور خودشون می لولیدن تا از خواب بیدار بشن رفتم سر یخچال تا یه چیزی بخورم در یخچال رو باز کردم ٬ ازتهی سرشار بود٬ جز نور یخچال چیز دیگه ای توش نبود٬ فکر کنم میکروباش هم از گشنگی مرده باشن نگاهی به ساعت انداختم٬ 11 بود٬ یه فکر بکر که نه٬ ولی فکر هر روزم به ذهنم رسید ٬دانشکده ساعت 11:30 ناهار میدن زود آماده شدم (زود که نه ولی آماده شدم) اومدم دانشکده یه لیوان چای که چه عرض کنم آبجوش خوردم و بعد به لقای یار شتافتم ٬کارتم رو کشیدم و عدس پلویی که میرزایی با یه بغل عشق بهم داد گرفتم٬ واقعا چقدر زندگی زیباست ٬من ناهار دارم ٬پارچ های آب هنوز آب دارن ٬نان هنوز هست .آه نان هست٬ آب هست٬آری تا سلف هست زندگی باید کرد (یه دفعه فکر نکنید که خدای نکرده چیزی مصرف کردم همه شعرها به صورت خودجوش تاثیر بوی ناهاره)

رفتم مثل بچه آدم سر یه میز نشستم تا به وصال عدس پلو برسم٬ لقمه اول ناهار رو که خوردم فکر کردم برنجش دم نکشیده٬عدسش یه کم سفته٬خیلی خشکه٬و انگار ته دیگم سوخته یا شایدم برنجش از نوع دودیه٬ولی هر چقدر به پایان غذا نزدیک تر میشدم این فکرم و شکم به یقین تبدیل میشد .به رسم ادب و سپاسگزاری رفتم پیش آقای میرزایی تشکر کردم که دیدم داره با بهت به حرفای من گوش میده ٬خیال کنم فکر میکرد دارم دستش میندازم.

غذا که تموم شد ٬رفتم بالا تو حیاط ٬دیگه شکمم سیر بود و پایه هر جور بحث سیاسی و علمی بودم ولی ترجیح دادم چای بعد از ناهار رو بخورم و به سوی کلاس بشتابم.

وارد کلاس که شدم فکرکردم اشتباهی اومدم سر کلاس تنظیم خانواده خواهران ٬ ولی نه ٬خوب که ته کلاس رو رویت نمودم ٬دو تا از آقایون که انگار یکی از بستگانشون فوت کردن با متانت خاصی سر کلاس نشسته بودند ٬منم رفتم کنارشون تا جملگی ما شویم٬استاد آمد و از دورکیم٬ جامعه شناسی رو شروع کرد و با نظریات خودشان خاتمه داد و بعد مراسم حضور و غیاب رو که ستون و دلیل تشکیل کلاسهاست رو به جا آورد و دانشجویان تشنه علم رو ترک کرد.من اینقدر  محو سخنان استاد بودم که حتی نفهمیدم کی خوابم برده با پایان کلاس تا آغاز کلاس بعدی یه چرخی تو سالن زدم ٬همه جا بوی خدا میداد.رفتم سر کلاس بعدی ٬استاد وارد شد و درس دادن رو شروع کرد از دورکیم شروع کرد و با نظرات خودش به پایان رسوند و بعدم حضور و غیاب.

رهسپار خوابگاه شدم به محض ورود به خوابگاه با جمعی از دوستان قابلمه به دست مواجه شدم که در حال پرسه زدن در محل پخش غذا بودن به امید یه کم غذای اضافه .

دوباره به اتاقم برگشتم ولی یه تغییر اساسی دیدم آدمایی که صبح همه افقی بودن الان عمودی نشسته بودن که باعث شد من به زندگی دوباره ایمان بیارم.                                              همه داشتن ورق بازی میکردن و فضای ناسالم اتاق رو با دود سیگاراشون ضد عفونی میکردن. به رسم و یادبود جوانی گفتم کی شرط رو برده ٬کی باخته که منم شریکم که جمیع دوستان بیاد باخت های دیشب این حقیر افتادن و از حلقومم بیرون کشیدن.

بالاخره دنیا بالا و پایین بسیار داره٬گهی زین به پشت و دوباره زین به پشت٬آخر شب به فکر شام افتادیم که ای دل غافل امشب توفیق یه روزه اجباری نصیبمون شده.تصمیم گرفتیم به جای اینکه ریه ها را از ابدیت پر و خالی کنیم ٬شکم های خالیمون رو با هوا پر کنیم و بریم بخوابیم به امید فردایی بهتر ٬فردایی که هیچ فرقی با امروز نداره ٬فردایی که فقط توی تقویم با امروز فرق داره وگرنه تقویم دانشجویی چند ساله امروز رو نشون میده٬اصلا واسه اسب آسیاب که چشماش رو بستن و دور خودش میچرخه امروز با فردا چه فرقی داره٬ ولی بازم شکر ٬حداقل اگه یکی بپرسه برنامه فردات چیه ٬برنامه یکسالم رو کامل واسش میگم.اینم زندگی آکادمیک ما و هزاران دانشجو بود که به نظر استاد ارزش بازگویی داشت .
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 9:55 بعد از ظهر  توسط حجت مشایخی  | 

«صد سال تنهايي، يك رمان رئاليست جادويي است ماركز درباره اين رمان بارها تاكيد كرده كه او فقط اتفاقات دوران كودكي اش را به تصوير كشيده و كار خارق العاده نكرده. در حالي كه اين اتفاقات بسيار عادي(از نظر وي) جريان داستان را پر از رمز و خواندني كرده است.

اين رمان در واقع بررسي تاريخ صد سالۀ پنج نسل از خانواده بوئنديا است داستان پر از مردهايي كه اسم آئورليانو يا خوزه آركاديو دارند و زن هاي مختلفي كه بچه هايي به همين نام دارند و خيابانهايي در ماكاندو كه به اسم اين خانواده كه مؤسس اين روستا بوده اند نام گذاري شده اند.

تمام حوادث و ماجراهاي اين داستان در روستاي كوچكي بنام ماكوندو اتفاق مي افتد كه توسط جد بزرگ خانواده خوزه آركاديو بوئنديا كشف شده است.

در ابتداي داستان زندگي روزانه يك زندگي اصيل روستايي را فراياد مي آورد زندگي كه خاص جوامع سنتي است از جمله اينكه مردم با ديدن و حرف زدن روزانه با ارواح يا عروج دختري چون به آسمان يا به دنيا آمدن نوزادي بادم خوك، مثل طلوع هر روزه خورشيد برخورد عادي دارند. اين رفتارهاي ريشه در آداب و سنن آمريكاي لاتين دارد به اين جهت براي مخاطب بومي، داستان رئال و براي غيره جادويي به نظر مي رسد و از اين روست كه به آن رئاليست جادويي مي گوئيم مهمترين عنصر اين داستان كه به صورتي واضح و مشخص در داستان نمايان است عنصر تقدير گراي است كه تمام حركات و افكار آدميان اين داستان را تحت تأثير آن مي بينيم حتي سرنوشت اين خانواده را هم مي توان لابلاي نوشته ها و پيش گويي هاي ماكيادس- پيرمرد سرخ پوستي كه اول داستان مي ميرد وي روحش تا آخر داستان در قصر حضور دارد- مي شود پيدا كرد.

رموزي كه اغلب مردان خانواده مدت زماني را صرف رمزگشايي آن مي كنند و بالاخره آخرين عضو خانواده موفق به خواندن آن حروف رمزي كه چيزي جز زبان سانسكريت نبوده مي شود و از زندگي تمام اعضاي خانواده و هويت پدر و مادر درخود مطلع مي شود و همچنين مي فهمد كه اين آخرين دقايق زندگي اوست اين اعتقادات خرافه وار و تقدير گرايانه را كه در طول داستان موج مي زند را ميتوان از جمله مشخصات فرهنگي مردم آمريكاي لاتين- زادگاه ماركز- دانست.

با پشت سرگذاشتن قسمتهاي اوليه داستان نويسنده تاريخ جوامع سنتي را در برخورد با مدرنيته در قالبي نامحسوس بيان مي كند از سير ورود مظاهر مدرنيته به جوامع سنتي مخصوصاً جوامع سنتي آمريكايي لاتين شروع مي كند و از آن به استعمار خارجيان مي رسد از ورود قطار كه نماد ورود مدرنيته به آمريكاي لاتين و آغاز استعمار است به دهكده ماكاندو گرفته تا ورود سرمايه گذاران شركت موز كه همگي با خود چيزي جز خرابي و فقر و قتل عام چيزي به بار نياوردند طوري كه در آخر داستان از دهكده پرنشاط ماكاندو چيزي جز يك شهر ارواح باقي نمانده است اين تغيير فقط مختص دهكده نيست بلكه آدم هاي داستان را هم به تدريج از اصول اخلاقي حاكم بر خانواده دور مي كند و در انتهاي داستان با از بين رفتن حرمت هاي خانواده و با وجود هشدار اورسلاي پير در آخرين دقايق زندگي اش نزديكي خاله و خواهرزاده منجر به دنيا آمدن بچه اي مي شود كه دمي خوك مانند دارد اتفاقي كه از آيين بومي ماكوندو وام گرفته شده است.

نكته ظريف و جالب ديگر سرنوشت رمديوس خوشگله است كه در كل زندگي اش به طبيعت خود وفادار است و هيچ گونه به قيودات اجتماعي تن در نمي دهد و بر اساس فطرت خود زندگي مي كند به نظر ماركز تنفر او از لباس پوشيدن و علاقه به لخت بودن جزئي از فطرت آدمي است كه قواعد اجتماعي آن را از بين برده و پاداش وفاداري رمديوس خوشگله را به طبيعت خود عروج به آسمان مي داند. نكته جالب ديگر اين داستان فراموشكاري تاريخ و تكرار يكنواخت اتفاقات است انگار كه تاريخ فراموش مي كند كه بر اين خانواده چه ها گذشته و دوباره آن اتفاقات را براي خانواده بوئنديا تكرار مي كند اين مطلب در جاي جاي كتاب مشخص است به گونه اي كه در بخشي از داستان پيلارترنرا كه فال ورق مي گيرد و مادر يكي از نسل هاي هم محسوب مي شود به يكي از نوه هايش مي گويد«سرنوشت اين خانواده را بدون ورق هم مي توانم بگويم زيرا همه چيز دارد تكرار مي شود.»

نكته بسيار جالبي كه شايد خود ماركز هم قصد نوشتن آن را نداشته نتيجه گيري ما از تغيير ارتباط زنها و مردها از يك نسل بوئنديا به نسل ديگر در داستان جالب است. در نسل دوم پسر ها ارتباطي با زنهاي متعدد صاحب پسران بسيار مي شود اما در نسل هاي بعدي مي بينيم كه از تعداد زنهاي مربوط به هر مرد رفته رفته كم مي شود تا جايي كه گاستون شوهر بلژيكي آمارانتا اورسولا به داشتن همان يك همسر قناعت مي كند و با وفاداري با او در دهكده زندگي مي كندو آئورليانو پسر رناتا رمديوس كه خود حاصل يك رابطه غير اخلاقي است نيز بعد از مراجعت گاستوي به بلژيك براي خريد هواپيما و انتقال آن به دهكده با آرمانتا اوسولا رابطه برقرار مي كند كه حاصل آن بچه اي با دم خوك است.

ماركز تغيير زندگي مردان خانواده بوئنديا از چند زنه بودن به تك زنه شدن را دو عامل مي داند سخت گيري مادرها در بزرگ كردن پسرهايشان و تحميل نظراتشان به آنها و ديگري چسبيدن شبانه روزي پسرها به نوشته هاي ملكياديس براي رمزگشايي از آنهاست كه از ارتباط آنها با ديگر افراد به اندازه قابل توجهي كم مي كند مي داند ولي از اين قسمت داستان مي توا به تغيير شكل خانواده درطول زمان از چند زني به تك همسري رسيد كه در طي تاريخ صد ساله اين خانواده قابل مشاهده است.

با اندكي تأمل مي توان نقش سرهنگ آئورليانو بوئنديا را روايتي تاريخي و در حال وقوع در آمريكاي لاتين داشت. سرهنگ آئورليانو كه به عنوان مخالف دولت محافظه كار دست به شورش مي زند و به عنوان شورشي آزادي خواه جنگهاي بسياري با دولت مي كند ولي از ميانه راه تبديل به فردي ديكتاتور و مستبد مي شود. كه نمونه هاي عيني آن را مي توان در آمريكاي لاتين مشاهده نمود.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:39 بعد از ظهر  توسط حجت مشایخی  | 

با سلام خدمت دوستان عزیز مخصوصا اقای روحانی

در مورد مطلب قبلی من در مورد تجزیه طلبان ترک اقای روحانی نظراتی داشتن که من خودم رو مسئول دانستم در موردش توضیحاتی بدم اولا ما خوشحال میشیم از دریای معلومات شما در مورد ترکان سیراب بشیم اگه میشه در وبلاگتون در این مورد مطلبی در خور ترکان بذارید دوما من از طرف یک ایرانی این مطلب رو نوشتم یا به قول شما کپی پیست کردم نه از طرف یک فارس که شما بر اساس اون حقوق بشری که دائم به من یاداوری کردیت بهشون توهین کردیت و اونا رو در حد تازییان پایین اوردین و ثمره تمدن قوم فارس رو خور خواب وشهوت دونستین سوما سوالی که واسه من مطرحه اینه که ملیت شما چیه که خودتون رو از ماها جدا میدونید و میخواییت محدوده کشورتون رو مشخص کنید چهارما مطلب من در مورد تجزیه طلبان ترک بود نه هم میهنان ترک یا درست تر بگم اذریمون که تاریخ مشروطه وامداران اوناست پنجما من حرفی از ارمنیا و تعداد شهدای اونا حرفی نزدم که شما مثل ترکای ترکیه رگ نزاد پرستستون باد کرده ششما دوست عزیز الان من تفاوتی در پوششمون نمیبینم اگه ما لباس نداریم از فردا شما لباس ملیتون رو احیا کنو با لباس ملیتون بیا بیرون و اخرا دوست من شما هنوز اندر خم یک کوچه ای 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 11:33 بعد از ظهر  توسط حجت مشایخی  | 

طاعون تجزیه طلبی در ایران

 

در ابتداي يادداشت‌هاي اين هفته، مي‌خواهم با صراحت و به تأكيد، هشدار دهم، هشدار دهم كه خطر «تجزيه‌ي» ايران و فروپاشي تماميت ارضي كشور، بيش از هر زمان ديگري احساس مي‌شود. تجزيه‌طلبان پان‌تركيست، كه به جهت انبوهي حاميان خارجي‌شان، سازمان‌يافته‌تر از ديگر گروهك‌هاي تجزيه‌طلب‌اند، به سرعت و شدت در حال پيش بردن و عملياتي كردن نقشه‌ها و دسيسه‌هاي شوم و پليد خود براي تفرقه‌افكني ميان مردم ايران، ايجاد آشوب و اغتشاش، و سرانجام جدا كردن استان‌هاي ترك‌زبان ايران و حتا افكندن آن به آغوش رژيم فاسد و وابسته‌ي باكو هستند. دشمنان، شمشيرهاي خود را - بي‌هيچ بيم و هراسي - ديگر از رو بسته‌اند. تجزيه‌طلبان پان‌تركيست ديرزماني است كه از طريق ابزارهاي فرهنگي و با بهره‌گيري از همه‌ي رسانه‌ها (از ماهواره و اينترنت تا مطبوعات و نشريات) و حتا روابط چهره به چهره، به گونه‌اي خزنده و آهسته، و با تمركز بر روي اقشار پايين جامعه - كه سخت احساساتي و زودباورند - مي‌كوشند به مخاطبان خود چنين القا كنند كه: 1) در اين كشور مليت و هويت واحد و يگانه‌اي - كه همگان آن را تحت عنوان «ايراني» مي‌شناسند - وجود ندارد، بل كه ساكنان اين كشور مركب از دو نژاد / ملت (!) «فارس» و «ترك»‌اند كه تبار، هويت، سرنوشت و سرگذشت آنان كاملاً رها و جدا و متمايز از يك‌ديگر است؛ 2) ترك‌ها همواره تحت ظلم و ستم و فشار فارس‌ها بوده، و در فقر و بدبختي و فلاكت و محروميت و تنگنا زندگي كرده‌اند، بنابراين براي رهاندن خود از اين وضعيت و زندگي جان‌گداز مي‌بايست هر چه زودتر عليه فارس‌هاي ظالم و حاكم به پا خيزند و انتقام بستانند و خود را از اين كشور جدا و مستقل كنند (!).
تجزيه‌طلبان پان‌ترك با القا و تزريق پيوسته و پياپي اين توهمات باطل (كه نه مبناي علمي دارند و نه بنيان عقلي، و تنها بر احساسات متكي‌اند)، مردم عوام و شماري از جوانان ماجراجو را فريب داده، دروغ‌هاي خود را بدانان باورانده و ايشان را از خشم و كينه و نفرت نسبت به ديگر هم‌ميهنان خود آكنده‌اند؛ اما اين تنها يك سوي سكه است: در طول چند سال اخير دشمنان ج.ا. ايران براي بي‌ثبات و ناآرام ساختن آن و در نهايت تضعيف و فروپاشي اين كشور، به گستردگي از تجزيه‌طلبان پان‌ترك و ديگر گروه‌هاي تجزيه‌طلب حمايت كرده و بهره جُسته و آنان را آلت دست خود قرار داده‌اند. بنابراين، از دولت ج.ا. ايران انتظار مي‌رود كه با توجه به افزايش تبليغات مسموم و عوام‌فريبانه‌ي تجزيه‌طلبان و آشكار بودن نقشه‌هاي شوم بيگانگان، برنامه‌هايي اساسي و اصولي را براي تقويت هويت ملي و از ميان برداشتن خطر تجزيه‌ي ايران، طرح و اجرا كند.
+ رييس جمهور ايران، محمود احمدي‌نژاد روز 3 مارس / 12 اسفند رهسپار عربستان شد و با مقامات اين كشور براي كاهش تنش‌هاي فزاينده‌ي موجود ميان شيعيان و سنيان گفت‌وگو و رايزني نمود و در پايان اين سفر اعلام شد كه دو كشور توافق كرده‌اند كه براي خاتمه دادن به خشونت‌هاي فرقه‌اي با يك‌ديگر همكاري كنند. با توجه به تحركات اخير عربستان سعودي براي تشكيل محوري از كشورهاي سُني متحد امريكا در برابر ايران، به نظر مي‌رسد كه اين سفر كوششي در جهت خنثاسازي سياستي است كه مي‌خواهد تقابل ديرين اسراييل - جهان اسلام را به تقابل شيعه - سني تبديل كند.
+ در طول هفته‌ي گذشته باز هم واكنش‌هايي را در گوشه و كنار جهان به احتمال حمله‌ي نظامي ايالات متحده به ايران شاهد بوديم: دومينيك دوويلپن، نخست وزير فرانسه در 3 مارس / 12 اسفند اظهار داشت كه: «حمله‌ي نظامي عليه ايران عواقبي را در پي خواهد داشت كه به هيچ وجه قابل پيش بيني نيست و در كل منطقه‌ي خاورميانه بي‌ثباتي شديدي را به وجود خواهد آورد». روزنامه‌ي انگليسي گاردين در 5 مارس / 14 اسفند نوشت كه حمله‌ي احتمالي امريكا به ايران معماري غني و گنجينه‌هاي نادر ايران را تهديد مي‌كند و باعث وارد شدن خسارات غيرقابل تصور به ميراث اين كشور، كه با خسارات وارده به عراق قابل مقايسه است، خواهد شد.

هم‌ميهن!
اگر تجزيه‌طلبان را ريشه‌كن نكنيم، چنين آينده‌اى در انتظار ما خواهد بود

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 2:40 بعد از ظهر  توسط حجت مشایخی  | 

فیلم300 توهین بربریت به ارین ها

اين روزها نمايش فيلم «300» به كارگرداني زاك شنايدر، كه از 9 مارس / 18 اسفند آغاز شده، اعتراض و واكنش بسياري از ايرانيان ميهن‌دوست (و حتا مقامات دولتي) را موجب شده است. اين فيلم كه روايتي كاملاً فانتزي از نبرد ارتش امپراتوري پارس با نيروهاي متحد يوناني در محلي به نام ترموپيل (Thermopylae) در سال 480 پ.م. است، چنان كه سازندگان آن نيز تأكيد كرده‌اند، نه بر منابع تاريخي بل كه بر داستان‌هاي مصوّر (كميك) فرانك ميلر مبتني است. اين فيلم در نخستين هفته‌ي نمايش خود بيش از هفتاد ميليون دلار درآمد داشته،كه رقم بسيار بالا و چشم‌گيري است. گفته مي‌شود كه در اين فيلم رزمندگان ايراني افرادي ترسو، وحشي، نادان، هرزه و سردرگُم تصوير و توصيف شده‌اند و جنگ‌جويان يوناني (مشخصاً سپارتي‌ها) افرادي شجاع، ايثارگر، خردمند، نجيب و متمدن؛ در واقع مي‌توان گفت كه ايرانيان در اين فيلم نماد «شر» و يونانيان نماد «خير»اند.
نقش شاهنشاه پارس، خشايارشا، را بازيگري برزيلي (!) به نام رودريگو سانتورو (
Rodrigo Santoro) ايفا كرده است كه در اين فيلم نه ظاهر او (كه سيه‌چهره و برهنه است) و نه جامه‌هاي او (كه مركب از چند رشته زنجير و حلقه است!) هيچ شباهتي به خشايارشاي تاريخي، بل كه يك فرد پارسي معمولي ندارد. ظاهر و جامه‌ي خشايارشا در اين فيلم يادآور شمايل مردم قبايل بدوي جنگل‌هاي افريقا و شخصيت‌هاي فيلم جنگ‌ ستارگان است. رزمندگان ايراني نيز در اين فيلم يا شبيه اعراب باديه نشين تصوير شده‌اند يا همچون شخصيت فيلم جيغ! اين نخستين باري نيست كه چهره‌ي ايرانيان (چه باستاني و چه امروزي) در فيلم‌هاي سينمايي و مستند، بدين سان، سياه و زشت و غيرواقعي نشان داده مي‌شود (يكي از نمونه‌هاي اخير آن فيلم سينمايي Syriana با بازي جرج كلوني است). بديهي است تا زماني كه ميان ايران و جهان غرب اصطكاك وجود دارد، چنين محصولاتي نيز از قِبَل آن پديد خواهد آمد. اما براي مقابله با ساختن چنين فيلم‌هايي تنها دو راهكار اصولي پيش روي ما است: يا بايد مانند تركيه پول بسياري را خرج كنيم تا فيلم، يا هر محصول فرهنگي ديگري را برضد ما نسازند، يا، چنان امكاناتي را در اختيار داشته باشيم كه بتوانيم فيلم‌هاي باشكوهي را درباره‌‌ي تمدن بزرگ ايران باستان بسازيم و آن را در سطحي جهاني به نمايش بگذاريم. اما آيا در كشور ما چنين عزم و اراده و انديشه و برنامه و سرمايه‌اي وجود دارد؟ نه! پس بديهي است با روش‌هاي غوغاگرانه‌اي كه اينك در پيش گرفته‌‌ايم، راه به جايي نخواهيم برد. در واقع، جنجال و هياهو درباره‌ي اين فيلم و تبليغ منفي آن در نهايت به سود خود فيلم تمام مي‌شود چرا كه مردم را كنجكاو مي‌كند تا بروند آن را ببينند و از موضوع سر در بياوردند، و همين امر موجب افزايش فروش بليت‌ها و دي‌وي‌دي‌هاي فيلم خواهد شد. بنابراين جنجال‌آفريني درباره فيلم «300» صرفاًً موجب منفعت و خشنودي سازندگان فيلم مي‌شود و نه خسران و تضرر آن‌ها. تنها راهكار معقول و منطقي براي مقابله با توليد محصولات فرهنگي ضدايراني، توليد و توزيع جهاني محصولاتي است كه چهره‌ي درخشان و راستين ايران را نشان مي‌دهند.
اما نبرد تاريخي ترموپيل چگونه رخ داده و منابع تاريخي درباره‌ي آن چه مي‌گويند؟ بنابر روايت تاريخ هردوت، مهم‌ترين منبع تاريخي اين رويداد (كه البته به طور كاملاً طبيعي شامل روايت‌هاي افسانه‌وار، جانب‌دارانه و مبالغه‌آميز نيز هست)، با آغاز لشكركشي خشايارشا به سرزمين‌هاي يوناني‌نشين به تلافي مداخله‌ي آنان در شورش ايالت پارسي يونيه (غرب تركيه‌ي كنوني)، نيروهاي متحد يوناني تصميم گرفتند كه در تنگه‌ي ترموپيل با سپاه ايران روبه‌رو شوند. يونانيان پيش از رسيدن سپاه پارس اين تنگه را كه تنها راه عبور مهاجمان بود، در اختيار گرفتند. اما به محض نزديك شدن سپاه خشايارشا، نيروهاي يوناني، كه بالغ بر «هفت هزار» نفر بودند، سخت دچار ترس و وحشت شدند و بي‌درنگ شورايي را براي بحث درباره‌ي عقب نشيني فوري تشكيل دادند! اما لئونيداس (
Leonidas) يكي از دو شاه شهر سپارت با بيان اين كه فرستادگاني را براي درخواست نيروي كمكي به شهرهاي اطراف فرستاده است، يونانيان هراس‌زده را مجاب به ماندن كرد (تاريخ هردوت، كتاب هفتم، بند 207). اما اين تصور سنتي، كه در فيلم «300» نيز با مبالغه‌اي بيش‌تر بازتاب يافته است، مبني بر اين كه سپاه خشايارشا مركب از يك ميليون و هشتصد هزار تن بوده مطلقاً باطل و بي‌هوده است، چرا كه تدارك و تجهيز و تأمين چنين نيروي فوق العاده عظيمي در آن زمان و مكان مطلقاً ناممكن بوده است؛ حقيقتي كه مورخان كنوني غربي كاملاً بدان واقف و معترف‌اند. پيدا است بزرگ جلوه دادن نفرات سپاه ايران و كوچك جلوه دادن نيروهاي يوناني، چنان كه در موارد ديگر نيز مشاهده مي‌شود، تدبير طبيعي يونانيان براي افتخارآميز نشان دادن شكست‌شان يا قهرمانانه جلوه دادن پيروزي‌شان بوده است. در هر حال، خشايارشا پس از چند روز توقف در مقابل تنگه‌ي ترموپيل براي رسيدن تداركات، فرمان داد كه گروهي از رزمندگان مادي و ايلامي و سپس دسته‌اي از سپاه جاويدانان اقدام به عبور از تنگه كنند. اما به علت اين كه تنگه‌ي مذكور كاملاً تحت تسلط و اِشراف يونانيان بود، رزمندگان ايراني كاري از پيش نبردند (كتاب هفتم، بند 212-210). به جهت مسدود بودن اين راه عبور، دسته‌اي از رزمندگان پارسي به فرمان‌دهي هيدرانس (Hydarnes) در شب كوشيدند از كوه‌ مجاور تنگه‌ي ترموپيل راهي را براي دور زدن آن بيابند. پارسي‌ها در بالاي كوه با هزار جنگجوي يوناني فوكي (Phocian) رويارو شدند كه براي حافظت از اين كوره‌راه گماشته شده بودند. اما پارس‌ها آنان را به سرعت تارومار كرده و از كوه فرود آمده و يونانيان مستقر در تنگه‌ي ترموپيل را از پشت به محاصره در آوردند (كتاب هفتم، بند 218). با رسيدن خبر فرود پارس‌ها از كوه، يونانيان بي‌‌درنگ شورايي را تشكيل دادند و سريعاً تصميم به گريز و عقب نشيني گرفتند (كتاب هفتم، بند 219). در اين ميان لئونيداس به همراه 300 محافظ سپارتي خود و برده‌هاي آنان، به علاوه‌ي سربازان تِسپي و تِبي و لاكدِمونيايي، كه بالغ بر «هزار و چهارصد» نفر بودند، ظاهراً براي فراهم ساختن امكان فرار باقي يونانيان، تصميم گرفتند در برابر سپاه پارس، كه از طريق تنگه‌ي ترموپيل نيز در رسيده بودند، ايستادگي كنند، كه در نهايت همگي پس از جنگ و گريزهايي به هلاكت رسيدند و سپاه پارس موفق شد لشكركشي خود به جنوب يونان را تا فتح كامل آتن ادامه دهد (كتاب هفتم، بند 225-222). بنا به ادعاي هردوت - كه در فيلم نيز با مبالغه بازتاب يافته است - كوره‌راه كوهستاني ياد شده را براي دور زدن گذرگاه ترموپيل، يك يوناني بومي به نام افيالتس، به طمع كسب پاداشي گران به پارس‌ها نشان داده بود و گرنه ظاهراً آنان عاجزانه در پشت تنگه‌ي ترموپيل زمين‌گير مي‌شدند! اما اين ادعايي به وضوح ساختگي است. در واقع در بيش‌تر روايت‌هاي يوناني پيروزي يونانيان حاصل شجاعت و ذكاوت آنان دانسته شده و چيرگي پارس‌ها تنها نتيجه‌ي خيانت فردي از جبهه‌ي مقابل! البته در باطن روايت هردوت حقيقت موضوع را مي‌توان يافت، اين كه سپاه پارس در ميان تدابير و راه‌بردهاي نظامي خود عبور از كوره‌راه‌هاي كوهستاني را نيز به طور منطقي مدنظر داشته است و دقيقاً يونانيان نيز با علم بر تدبيري كه پارس‌ها اتخاذ خواهند كرد اقدام به استقرار هزار جنگ‌جو در كوره‌راه كوهستاني كرده بودند.
چنان كه روايت هردوت نشان مي‌دهد، سربازان يوناني چه هنگام نزديك شدن سپاه پارس و چه هنگام رويارويي نهايي با آن‌ها، سخت وحشت‌زده بودند و سرانجام نيز مبادرت به فرار كردند! پس نمي‌توان يونانيان را موصوف به شجاعت و شهامت كرد. از سوي ديگر شمار يونانيان باقي مانده در ترموپيل هزار و چهارصد نفر بوده است و نه 300 نفر و سپارتي‌ها نيز نه همه، بل كه بخشي از اين نيروي بازمانده بودند. در فيلم چنين وانمود شده است كه رزمندگان چند ميليوني (!) پارسي به هيچ وجه، و حتا با وجود توسل به جادو و بهره گيري از انواع هيولاها (!)، نتوانستند در تنگه‌ي ترموپيل بر يونانيان (در فيلم فقط سپارتي‌ها) چيره شوند و تنها خيانت افيالتس موجب ضربه خوردن يونانيان شد، اما در همان زمان نيز 300 سپارتي از سر مردانگي و با تسليم به مشيت الاهي به استقبال مرگ رفتند و دلاورانه و ايثارگرانه پس از كشتار بسياري از رزمندگان پارسي، به «شهادت» رسيدند! اما همان طور كه روايت هردوت نشان مي‌دهد تنها گروه كوچكي از رزمندگان سپاه خشايارشا، يعني مادها و ايلامي‌ها و دسته‌اي از جاويدانان (در حالي كه اين سپاه سربازاني از 60 قوم مختلف را دربرمي‌گرفت) آن هم فقط براي دو روز با يونانيان در برابر تنگه‌ي ترموپيل درگير شدند و سپس براي جلوگيري از كشته شدن بي‌هوده‌ي رزمندگان ايراني، تدبير ديگري (يعني عبور از كوره‌راه كوهستاني) را براي شكست يونانيان مدنظر قرار دادند. بنابراين ميان حقايق تاريخي و آن چه در فيلم «300» نشان داده شده است، مغايرت‌هاي كلان و بسياري وجود دارد، و لذا اين فيلم را بايد صرفاً اثري فانتزي و تجاري با پس‌زمينه‌اي سياسي به شمار آورد و در اين چارچوب به بررسي و تحليل آن پرداخت. در واقع به نظر مي‌رسد كه اقدام لئونيداس به وارد كردن سپارتي‌ها به نبرد با پارس، بدون مجوز شوراي شهر و با طرح دلايلي واهي و دروغين در توجيه اين جنگ، امتناع شوراي شهر از ارسال نيروهاي نظامي بيش‌تر، و اظهار اين كه جنگ‌جويان لئونيداس با فدا كردن جان خود آزادي و مردم‌سالاري را براي مردم منطقه با همراه آوردند، به روشني، تعبير و روايتي سينمايي و نمادين از حمله‌ي امريكا به عراق و وضعيت كنوني آن در اين كشور، و تلاشي در جهت حماسي و موجه جلوه دادن آن است.
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 1:56 بعد از ظهر  توسط حجت مشایخی  | 

نوروز، جشن ايرانيان

نوروز، جشن ايرانيان از روزگاران كهن پر شكوه ترين جشن بهاری در جهان بوده است. نوروز بهارانه ای  است كه روايت های تاريخ درباره پيدايش آن بسيار گوناگون است  نوروز جشن شروع  فروردين يا  « فرودگان »  است كه ياد آور  اجداد و نياكان ما بود و چنان مي پنداشتند كه در پنج شب  ، ارواح پاك مردگان ، برای ديدار وضع  زندگي و  احوال  بازماندگان  به  زمين فرود  مي آيند و در خانه و آشيانه خويش  سرگرم تماشا وسركشي  مي شوند . اگرخانه روشن و پاكيزه و  ساكنان آن  راحت وشاد باشند ، ارواح مسرور و سر افراز برمي گردند. اما درغير اينصورت ، آنان غمگين وناراحت به منزلگاه خويش باز مي گردند وتا سال آينده به انتظار مي نشينند .
درباره  پيدايش  نوروز در روايتي ديگر  چنين آمده است كه نيشكر را جمشيد در اين روز يافت و مردم از كشف خاصيت  آن متحير شدند  . پس  جمشيد  دستور داد تا از  ( شهد آن ) شكر ساختند و به مردم هديه دادند . از اين رو ، آن را نوروز ناميدند . 
 همچنين روايت شده كه اهريمن ، بلای خشكسالي و قحطي را بر زمين فرو نشانيد . اما جمشيد به جنگ با اهريمن پرداخت و عاقبت او را شكست داد . آنگاه خشكسالي،  قحطي ونكبت را بر روي زمين از ريشه بخشكانيد و به زمين بازگشت با بازگشت ويدرختان و هر نهال و چوب خشكي سبز شدند . پس مرد م اين روز را « نوروز » خواندند و هر كس به يمن و مباركي در تشتي جو كاشت و اين رسم سبزه  نشانيدن در ايام نوروز از آن زمان به امروز باقي مانده است . در خيام نامه آمده است :
چون از اميري جمشيد 421 سال گذشت ، جهان  از او يكسره  راست  همي آمد .ايران و ايرانيان هم مطيع و مريد او شدند تا بفرمود گرمابه های بسيار ساختند و سيم  و زر  از معادن بر آوردند  و ديبای  ابريشمي  بافتند كه آن  روز ،  روز  اول « حمل » بود . پس جشني  بر پا ساخته و  نوروزش  نام  نهاد   تا  هر  سال  چو فروردين  آيد ، آن روز را جشن گيرند . در ميان اقوام آريايي كه وارد ايران شدند ، جشن سال نو در اصل به دو شكل زير بوده است : 
 آرياييها در روزگاران باستاني دارای دو فصل گرما و سرما بودند . فصل سرما شامل دو ماه و فصل گرما شامل ده ماه مي شد .  ولي پس از مدتي ،  تابستان داراي هفت ماه و زمستان داراي پنج ماه شد . در هر يك از اين دو فصل جشني برگزار مي كردند كه هر دو اين جشنها را آغاز سال نو تلقي مي كردند . در جشن  اول كه به هنگام  آغاز فصل گرما  يعني به هنگامي كه گله ها را  از آغل به چمنهاي سبز و خرم مي كشانيدند و از ديدن چهره گرمابخش خورشيد شاد مي شدند. جشن دوم با شروع سرما آغاز مي شد . در اين ايام گله را به آغل باز مي گرداندند و با توشه هاي اندوخته از آنها نگهداري مي كردند . بر اساس شواهد و قرا ئن ، جشن نوروز حتي به هنگام تدوين بخش كهن اوستا نيز در آغاز بهار بر پا مي شده و شايد به نحوی كه اكنون بر ما معلوم نيست آن را در برج مزبور ثابت نگاه مي داشتند .
عيد نوروز شش روز متوالي دوام  داشت و در اين روزها ،  سلاطين بار عام مي دادند و نجبای  بزرگ و  اعضای خاندان  خود را به  ترتيب  مي پذيرفتند و به حاضران  عيدی مي دادند . در روز اول سال مردم زود از خواب برمي خواستند ،  به كنار نهرها و قناتها و خود را مي شستند و به يكديگر آب مي پاشيدند و شيريني تعارف مي كردند . صبح قبل از آنكه كلامي  گويند ، شكر يا عسل مي خورند و برای حفظ بدن از نا خوشي ها و بدبختي ها روغن به تن مي ماليدند.
اما  نوروز ،  پس از مرگ جمشيد  نيز به حيات خود  ادامه  داد .  در معنا  ، نوروز ، از   هجمه ها و حمله هاي يونانيان ، اعراب ، تركها ومغول ها جان به در برد . و نوروز ثابت كرد كه مهم ترين  جشن  فرهنگي  ميليون ها  ايراني است كه در درون ايران  زندگي مي كنند

 هفت سين

هفت سين ، هفت واژه كه با حروف  « سين » شروع مي شوند نيز از سنت های جالب نوروز است . در زمان امروز ، هفت سين مشخصاً معاني استعاره اي خاص خود را دارد : سمنو ، جوانه هاي گندم كه طي مراسم خاصي پخته مي شود . سيب ، سنجد ، سير . زرتشتيان ،  اوستا  ، كتاب  مقدس  آسماني  خود را در رأس  سفره  هفت سين  قرار  مي دهند . تخم مرغ های رنگين ، گلاب ، سكه ، طلا ، ماهي قرمز در آب ، آينه ، شمع و هر يك از اين موارد سمبل و نماد تولد ديگر باره بهاران است . در اساطير  ايراني در ارتباط با نوروز ،  جوانه ي گندم  و عناب ،  نشانه و سمبل   زايش ديگر باره بهاران است و سبزی ، سكه ، و سركه سمبل و نماد افكار نيك ، كردار نيك ، خدا پرستي ، نيك بختي ، جاودانگي و داد و دهش است كه به باور زرتشتيان ، زرتشت پيامبر، آنها را از جمله صفات اهورا مزدا دانسته است .

به نقل از سایت: http://www.yataahoo.com

جاری باشید،
امیرپویان،
زنده رود

فلسفه‌ی آيين‌های نوروزی

 

سر آغاز جشن ِ نوروز، روز نخست ماه فروردين (روز اورمزد) است و چون برخلاف ساير جشن‌ها برابری نام ماه و روز را به دوش نمي‌كشد ، بر ساير جشن‌ها‌ی ايران باستان برتری دارد.
در مورد پيدايی اين جشن افسانه‌های بسيار است ، اما آنچه به آن جنبه‌ی راز وارگی مي‌بخشد ، آيين‌های بسياری است كه روزهای قبل و بعد از آن انجام مي‌گيرد.
اگر نوروز هميشه و در همه جا با هيجان و آشفتگی و درهم ريختگی آغاز مي‌شود ، حيرت انگيز نيست چرا كه بي‌نظمی يكی از مظاهر آن است. ايرانيان باستان ، نا آرامی را ريشه‌ی آرامش و پريشانی را اساس سامان مي‌دانستند و چه بسا كه در پاره‌ای از مراسم نوروزی ، آن‌ها را به عمد بوجود مي‌آوردند ، چنان كه در رسم باز گشت ِ مردگان (از 26 اسفند تا 5 فروردين) چون عقيده داشتند كه فروهر‌ها يا ارواح درگذشتگان باز مي‌گردند ، افرادی با صورتك‌های سياه برای تمثيل در كوچه و بازار به آمد و رفت مي‌پرداختند و بدينگونه فاصله‌ی ميان مرگ و زندگی و هست و نيست را در هم مي‌ريختند و قانون و نظم يك ساله را محو مي‌كردند. باز مانده‌ی اين رسم ، آمدن حاجی فيروز يا آتش افروز بود كه تا چند سال پيش نيز ادامه داشت.
از ديگر آشفتگي‌های ساختگی ، رسم مير نوروزی ، يعنی جا به جا شدن ارباب و بنده بود. در اين رسم به قصد تفريح كسی را از طبقه‌های پايين برای چند روز يا چند ساعت به سلطانی بر مي‌گزيدند و سلطان موقت ? بر طبق قواعدی ? اگر فرمان‌های بيجا صادر مي‌كرد ، از مقام اميری بر كنار مي‌شد. حافظ نيز در يكی از غزلياتش به حكومت ناپايدار مير نوروزی گوشه‌ی چشمی دارد:

سخن در پرده مي‌گويم ، چو گل از غنچه بيرون‌ای
كه بيش از چند روزی نيست حكم مير نوروزی.

خانه تكانی هم به اين نكته اشاره دارد ؛ نخست درهم ريختگی ، سپس نظم و نظافت. تمام خانه برای نظافت زير و رو مي‌شد. در بعضی از نقاط ايران رسم بود كه حتا خانه‌ها را رنگ آميزی مي‌كردند و اگر ميسر نمي‌شد ، دست كم همان اتاقی كه هفت سين را در آن مي‌چيدند ، سفيد مي‌شد. اثاثيه‌ی كهنه را به دور مي‌ريختند و نو به جايش مي‌خريدند و در آن ميان شكستن كوزه را كه جايگاه آلودگي‌ها و اندوه‌های يك ساله بود واجب مي‌دانستند. ظرف‌های مسين را به رويگران مي‌سپردند. نقره‌ها را جلا مي‌دادند. گوشه و كنار خانه را از گرد و غبار پاك مي‌كردند. فرش و گليم‌ها را غاز تيرگي‌های يك ساله مي‌زدودند و بر آن باور بودند كه ارواح مردگان ، فروهر‌ها (ريشه‌ی كلمه‌ی فروردين) در اين روز‌ها به خانه و كاشانه‌ی خود باز مي‌گردند ، اگر خانه را تميز و بستگان را شاد ببينند خوشحال مي‌شوند و برای باز ماندگان خود دعا مي‌فرستند و اگر نه ، غمگين و افسرده باز مي‌گردند. از اين رو چند روز به نوروز مانده در خانه مُشك و عنبر مي‌سوزاندند و شمع و چراغ مي‌افروختند.
در بعضی نقاط ايران رسم است كه زن‌ها شب آخرين جمعه‌ی سال بهترين غذا را مي‌پختند و بر گور درگذشتگان مي‌پاشيدند و روز پيش از نوروز را كه همان عرفه يا علفه و يا به قولی بی بی حور باشد ، به خانه‌ای كه در طول سال در گذشته‌ای داشت به پُر سه مي‌رفتند و دعا مي‌فرستادند و مي‌گفتند كه برای مرده عيد گرفته اند.
در گير و دار خانه تكانی و از 20 روز به روز عيد مانده سبزه سبز مي‌كردند. ايرانيان باستان دانه‌ها را كه عبارت بودند از گندم ، جو ، برنج ، لوبيا ، عدس ، ارزن ، نخود ، كنجد ، باقلا ، كاجيله ، ذرت ، و ماش به شماره‌ی هفت- نماد هفت امشاسپند - يا دوازده ? شماره‌ی مقدس برج‌ها ? در ستون‌هايی از خشت خام بر مي‌آوردند و باليدن هر يك را به فال نيك مي‌گرفتند و بر آن بودند كه آن دانه در سال نو موجب بركت و باروری خواهد بود. خانواده‌ها بطور معمول سه قاب از گندم و جو و ارزن به نماد هومت (= انديشه‌ی نيك) ، هوخت (= گفتار نيك) و هوو.رشت (كردار نيك) سبز مي‌كردند و فروهر نياكان را موجب بالندگی و رشد آنها مي‌دانستند.
چهار شنبه سوری كه از دو كلمه‌ی چهارشنبه ? منظور آخرين چهارشنبه‌ی سال ? و سوری كه همان سوريك فارسی و به معنای سرخ باشد و در كل به معنای چهارشنبه‌ی سرخ ، مقدمه‌ی جدی جشن نوروز بود. در ايران باستان بعضی از وسايل جشن نوروز از قبيل آينه و كوزه و اسفند را به يقين شب چهارشنبه سوری و از چهارشنبه بازار تهيه مي‌كردند. بازار در اين شب چراغانی و زيور بسته و سرشار از هيجان و شادمانی بود و البته خريد هركدام هم آيين خاصی را تدارك مي‌ديد.
غروب هنگام بوته‌ها را به تعداد هفت يا سه (نماد سه منش نيك) روی هم مي‌گذاشتند و خورشيد كه به تمامی پنهان مي‌شد ، آن را بر مي‌افروختند تا آتش سر به فلك كشيده جانشين خورشيد شود. در بعضی نقاط ايران برای شگون ، وسايل دور ريختنی خانه از قبيل پتو ، لحاف و لباس‌های كهنه را مي‌سوزاندند.
آتش مي‌توانست در بيابان‌ها و رهگذرها و يا بر صحن و بام خانه‌ها افروخته شود. وقتی آتش شعله مي‌كشيد از رويش مي‌پريدندو ترانه‌هايی كه در همه‌ی آنها خواهش بركت و سلامت و بارآوری و پاكيزگی بود ، مي‌خواندند. آتش چهار شنبه سوری را خاموش نمي‌كردند تا خودش خاكستر شود. سپس خاكسترش را كه مقدس بود كسی جمع مي‌كرد و بی آنكه پشت سرش را نگاه كند ، سر ِ نخستين چهار راه مي‌ريخت. در باز گشت در پاسخ اهل خانه كه مي‌پرسيدند:
"كيست؟"
مي‌گفت: "منم."
- " از كجا مي‌آيي؟"
- "از عروسی... "
- "چه آورده‌اي؟"
- "تندرستی..."
شال اندازی از آداب چهارشنبه سوری بود. پس از مراسم آتش افروزی جوانان به بام همسايگان و خويشان مي‌رفتند و از روی روزنه‌ی بالای اتاق (روزنه‌ی بخاری) شال درازی را به درون مي‌انداختند. صاحب خانه مي‌بايست هديه‌ای در شال بگذارد. شهريار در بند 27 منظومه‌ی حيدر بابا به آيين شال اندازی و در بند 28 به ارتباط شال اندازی با بركت خواهی و احترام به درگذشتگان به نحوی شاعرانه اشاره دارد:

برگردان بند 27:

عيد بود و مرغ شب آواز مي‌خواند
دختر نامزد شده برای داماد ،
جوراب نقشين مي‌بافت...
و هر كس شال خود را از دريچه‌ای آويزان مي‌كرد
وه... كه چه رسم زيبايی است ? رسم شال اندازی ?
هديه عيدی بستن به شال داماد...

برگردان بند 28

من هم گريه و زاری كردم و شالی خواستم
شالی گرفتم و فوراً بر كمر بستم
شتابان به طرف خانه‌ی غلام (پسر خاله‌ام) رفتم ،
و شال را آويزان كردم...
فاطمه خاله‌ام جورابی به شال من بست
"خانم ننه‌ام" را به ياد آورد و گريه كرد...

شهريار در توضيح اين رسم مي‌گويد: "در آن سال مادر بزرگ من (خانم ننه) مرده بود. ما هم نمي‌بايست در مراسم عيد شركت مي‌كرديم ولی من بچه بودم ، با سماجت شالی گرفتم و به پشت بام دويدم."
از ديگر مراسم چهارشنبه سوری فالگوش بودو آن بيشتر مخصوص كسانی بود كه آرزويی داشتند. مانند دختران دم بخت يا زنان در آرزوی فرزند. آنها سر چهار راهی كه نماد گذار از مشكل بود مي‌ايستادند و كليدی را كه نماد گشايش بود ، زير پا مي‌گذاشتند. نيت مي‌كردند و به گوش مي‌ايستادند و گفت و گوی اولين رهگذران را پاسخ نيت خود مي‌دانستند. آنها در واقع از فروهر‌ها مي‌خواستند كه بستگی كارشان را با كليدی كه زير پا داشتند ، بگشايند.
قاشق زنی هم تمثيلی بود از پذيرايی از فروهر‌ها... زيرا كه قاشق و ظرف مسين نشانه‌ی خوراك و خوردن بود.
ايرانيان باستان برای فروهر‌ها بر بام خانه غذاهای گوناگون مي‌گذاشتند تا از اين ميهمانان تازه رسيده‌ی آسمانی پذيرايی كنند و چون فروهر‌ها پنهان و غير محسوس اند ، كسانی هم كه برای قاشق زنی مي‌رفتند ، سعی مي‌كردند روی بپوشانند و ناشناس بمانند و چون غذا و آجيل را مخصوص فروهر مي‌دانستند ، دريافتشان را خوش يُمن مي‌پنداشتند.
اما اصيل ترين پيك نوروزی سفره‌ی هفت سين بود كه به شماره‌ی هفت امشاسپند از عدد هفت مايه مي‌گرفت. دكتر بهرام فره وشی در جهان فروری مبنای هفت سين را چيدن هفت سينی يا هفت قاب بر خوان نوروزی مي‌داند كه به آن هفت سينی مي‌گفتند و بعدها با حذف (يای) نسنت به صورت هفت سين در آمد. او عقيده دارد كه هنوز هم در بعضی از روستاهای ايران اين سفره را ، سفره‌ی هفت سينی مي‌گويند. چيزهای روی سفره عبارت بود از آب و سبزه ، نماد روشنايی و افزونی ، آتشدان ، نماد پايداری نور و گرما كه بعد‌ها به شمع و چراغ مبدل شد ، شير نماد نوزايی و رستاخيز و تولد دوباره ، تخم مرغ نماد نژاد و نطفه ، آيينه نماد شفافيت و صفا ، سنجد نماد دلدادگی و زايش و باروری ، سيب نماد رازوارگی عشق ، انار نماد تقدس ، سكه‌های تازه ضرب نماد بركت و دارندگی ، ماهی نماد برج سپری شده‌ی اسفند ، حوت (= ماهی) ، نارنج نماد گوی زمين ، گل بيد مشك كه گل ويژه‌ی اسفند ماه است ، نماد امشاسپند سپندار مز و گلاب كه باز مانده‌ی رسم آبريزان يا آبپاشان است ( بر مبنای اشاره‌ی ابو ريحان بيرونی چون در زمستان انسان همجوار آتش است ، به دود و خاكستر آن آلوده مي‌شود و لذا آب پاشيدن به يكد يگر نماد پاكيزگی از آن آلايش است. ) نان پخته شده از هفت حبوب ، خرما ، پنير ، شكر ، بَرسَم (= شاخه‌هايی از درخت مقدس انار ، بيد ، زيتون ، انجير در دسته‌های سه ، هفت يا دوازده تايی) و كتاب مقدس.
بعضی از مؤمنان مسلمان نوروز را مقارن با روز آغاز خلافت علی عليه السلام مي‌دانستند چنانكه‌هاتف اصفهانی مي‌گويد:
نسيم صبح عنبر بيز شد ، بر توده‌ی غبرا
زمين سبز نسرين خيز شد چون گنبد خضرا
همايون روز نوروز است امروز و به فيروزی
بر اورنگ خلافت كرده شاه لافتی مأوا
بد نيست اشاره شود كه در زمان شاهی ِ فتحعليشاه قاجار و به فرمان او دستور داده بودند كه شاعران به جای مدح ، حقيقت گويی كنند. شاعری با تكيه بر اين فرمان شعر زير را سرود و آن را در حضور شاه خواند و صله‌ی قابل توجهی هم دريافت نمود !
مگر دارا و يا خسرو ست اين شاه
بدين جاه و بدين جاه و بدين جاه
ز كيخسرو بسی افتاده او پيش
بدين ريش و بدين ريش و بدين ريش
ز جاهش مُلك كيخسرو خراب است
ز ريشش ريشه‌ی ايران در آب است

در پايان با آرزوی سالی خجسته با ترجمه‌ی شعری از ابونواس شاعر اهوازی نوشتار را به انجام مي‌بريم:


مگر نمي‌بينی كه ؛
خورشيد به برج بره
اندر شده
و اندازه‌ی زمانه برابر گرديده؟
مگر نمي‌بينی كه ؛
مرغان پس از زبان گرفتگی
به آواز خوانی پرداخته‌اند؟
مگر نمي‌بينی كه ؛
زمين از پارچه‌های رنگين گياهان
جامه بر تن كرده؟

پس بر نوشدن زمانه
شاد كام مي‌باش...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 1:10 بعد از ظهر  توسط حجت مشایخی  | 

ماني: بزرگترين فرستاده خداي نور

چكيده
ماني در دوره ساسانيان (عصر شاپور اول) -عصر تكوين امپراطوري ايران قبل از اسلام ظهور كرد. در اين عصر ظلم و ستم و ساخت اجتماعي دوره ي ساساني با يك نظام گسترده ديوان سالاري به جايي رسيد كه وقتي اسلام با شعار برابري و برادري پا به اين سرزمين گذاشت توده مردم با آغوش باز پذيرايش شدند.
در زمان ساسانيان مذهب زرتشت در ايران رسمي شد اما آئين هاي ديگري چون صابئين - مسيحيت- بودايي (در شرق ايران)- يهود- مانوي و مزدكي هم در ايران طرفداراني داشتند.
از نظر ماني منشا اصل و جود يعني خداوند دوتاست كه يكي را نور و ديگري را ظلمت تشكيل داده است كه خداي نور براي هدايت و نجات بشر در زمان هاي مختلف انبيا بسيار فرستاده كه همه عنصر وجودشان صرفا نوراني است و آنها عبارتند از :نوح-ابراهيم-زرتشت-بودا-عيسي و آخرين همه آنها ماني:بزرگ ترين فرستاده خداي نور است.
هدف از نگارش اين مقاله جست و جويي در نظريات ماني ضمن ارائه تحليلي انسان شناختي از معتقدات ماني است.
مقدمه
اردشير بابكان بنيانگذار سلسله ساسانيان علت آشفتگي اوضاع ايران را حكومت ملوك الطوايفي و رواج اديان مختلف كه تهديدي براي دين زرتشتي بود مي دانست. به  همين علت با به قدرت رسيدن دين زرتشت را رسمي كرد و حكومت مركزي مقتدري ايجاد كرد.
جامعه عصر ساساني جامعه اي طبقاتي بود كه در يك طرف بزرگان(خاندان شاهي-خاندان هاي قديمي- حاكمان ولايات- مقامات دولتي و نظامي) و از طرف ديگر توده مردم (كشاورزان- صنعتگران- پيشه وران)قرار داشتند كه ارتقا از طبقه دوم به طبقه اول محال بود.
ماني احساس مي كرد كه برطرف كردن اين فاصله طبقاتي امكان ندارد و به همين علت گريز از دنيا و ثروت را ترويج مي كرد.
مردم بيشتر به واسطه علم و دانش ماني و ناراضي بودن از شرايط اجتماعي عصر حاكم به او گرويدند.
مذهب ماني
مذهب ماني تركيبي است از معتقدات مردم بابل و ايران - اصول بودايي و مسيحي و نوعي عرفان كه از معتقدات بودايي و هندو سرچشمه گرفته شده.
اساس دين ماني بر دو اصل خير و شر و يا نور و ظلمت مي باشد و وظيفه ماني آن بود كه بكوشد روشنايي را از تاريكي جدا سازد و آميزش آنها را بر هم زند به عبارت ديگر وجود خويش را از بدي و فساد جدا كند و از لذات دنيوي خودداري كند.
دستگاه آفرينش در عقايد ماني با پرده اي از معاد و آخر الزمان تكميل مي شود و پس از روز شمار عيسي چون داوري عادل ظهور مي كند و دو ملكي كه حامل زمين و آسمانند بار خود را مي افكنند و هر چيزي نابود ميشود و تمام ذرات نور كه استخراج آن از ماده ممكن مي باشد بيرون كشيده مي شوند اين عذاب عام 1468 سال دوام مي يابد و سر انجام سدي محكم ميان دو عالم كشيده مي شود و عالم نور ابدالاباد در آرامش و صلح مي ماند.
آثار مانوي
ماني اعتقادات خود را به روش نقاشي و صورتگري به مردم تفهيم مي كرد كه ترسيم نگارها و صورت ها به نوعي تقليد از چينيان و هندوان است.كتاب وي" ارژنگ" نام دارد كه مخصوص مردم عادي نوشته شده بود و تصاوير زيادي داشت از ديگر آثار اصلي مانوي 7 اثر بود كه به زبان آرامي شرقي نوشته شده بود:
1- انجيل زنده
2- گنج زندگي
3- رسالات
4- رازان (اسرار)
5- غولان
6-نامه ها
7- نيايش ها
اما امروزه از اصل آرامي اين كتابها هيچ اثري  در دست نيست.زبور مانوي هم از آثار ادبي آئيني عصر ساساني (سده3/4م) است كه نخست به زبان سرياني سروده شده و بعد ها به زبان هاي ديگر از جمله پارتي - فارسي ميانه- يوناني- قبطي- چيني و ... ترجمه گرديده است.زبور مانوي به پيروي از زبور داوود سروده شده است.
حكمت عملي مانوي
اين حكمت مبتني بر قواعدي چند بود مخصوصا قاعده "هفت مهر"كه چهار مهر مربوط به امور معنوي و اعتقادي و سه مهر مربوط به به عمل و كردار اشخاص بود.سه مهر اخير از اين قرار است:
مهر دهان (احتراز از اداي سخن كفر آميز و ناپاك)
مهر دست(اجتناب از عمل يا پيشه اي كه براي انوار زيان آور است)
مهر دل(پرهيز از شهوات و آرزوهاي پليد)
خوردن گوشت حيوانات و آزار رسانيدن به ذرات نور كه در نباتات پنهان است به وسيله چيدن گياهان ممنوع بود شراب را نيز حرام مي پنداشتند.
هر ماه هفت روز روزه مي گرفتند و در 24 ساعت 4 دفعه نماز مي خوانند و در نماز 12 مرتبه به سجده مي افتادند.
صدقه دادن واجب بود اما مانويه از دادن آب و نان به كفار خودداري مي كردند زيرا ذرات نور در آب و نان وجود دارد و موجب پليد شدن اين ذرات مي شود اما از دادن پول و لباس دريغ نمي كردند.
طبقات در جامعه مانوي
جامعه مانوي مركب از 5 طبقه بود:
1-12نفررسول
2-72تن اسقف
3-360تن شيوخ
4-برگزيدگان
5- سماعون
بين طبقات مختلف قواعد و اصول حكمت عملي در بعضي موارد تفاوت وجود داشت.
نتيجه گيري
در تحليلي انسان شناسانه مي توان گفت:
ماني براي نفوذ در ميان اقوام گوناگون يك نوع رهيافت emicو نگاه از درون داشته به آن معنا كه از باورهاي خود قوم استفاده كرده تا بتواند عقايد خود را ميان آن ها نشر و ترويج كند.
مثلا در ايران براي هم بهتر پيروان ايراني اش نام بعضي ايزدان مزديسني را عاريت كرده بود و در سلسله اساطير خويش سرگذشت پهلوانان داستان هاي ايران مثل فريدون را وارد كرده بود.
عقايد نصاري هم تاثيري عميق در آيين ماني كرده بود به نحوي كه نخستين تثليث مانويه(پدر عظمت-انسان اول-مادر زندگاني) برگرفته از تثليث مسيحيت است.و بسياري از تعاليم اخلاقي مانوي  اقتباس از ديانت مسيح است.
حتي عده اي معتقدند ماني عقيده تناسخ را از هنديان خاصه بوداييان گرفته است.
ماني با وجود اينكه دين يهود را بي اساس و يهوديان را گمراه محض مي داند داستان آفرينش عالم و آدم را با مختصر تغييري از تورات نقل مي كند.
مسئله ديگري كه در اينجا به نحو بارزي مشهود است انتقاد ماني از جامعه طبقاتي عصر ساساني و از طرفي وجود سلسله مراتبي در جامعه مانوي كه همان 5 طبقه مي باشد مي توان ذكر كرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 1:57 قبل از ظهر  توسط حجت مشایخی  | 

مفهوم نژاد در فرهنگ های انسانی تمرکز کاملا مشخص و روشنی بر خصوصیات بیولوژیک انسان ها و در میان این خصوصیات بر بخشی از آنها که می توان برونی ترین مختصات انسان ها نامید داشته است: رنگ پوست، شکل کلی و اجزاء چهره، اندام ها، مو ... به همین دلیل واژگانی که از خلال آنها این مفهوم تعریف شده اند در بسیاری از زبان ها در خود معنایی بیولوژیک را حمل می کنند: سیاه پوستان، سفید پوستان، سرخ پوستان و... التبه در برخی از  متون باستانی و قرون وسطای مسیحی  و اسلامی ، مولفه های بیولوژیک با مولفه های فرهنگی، قومی و دینی برای بیان پدیده نژادی  همراه شده اند. به این ترتیب از واژگانی چون کفار، یهودیان ، بربرها و حتی در دوران متاخر تر در مسیحیت از واژگانی چون «محمدی ها»  و «مغربی ها» به جای مسلمانان برای نام بردن از آنها استفاده می شد و  اندیشه نژادی را در خود حمل می کردند. تصور عمومی از مفهوم نژاد تا لااقل نیمه قرن بیستم آن بود که اولا نژادها  تقسیم بندی های بزرگی هستند که گروه های عظیمی از انسان ها را در خود جای می دهند، بنابراین تعداد  آنها اندک است و در اغلب تقسیم بندی ها شمار نژاد ها را کمتر از ده دانسته اند. دومین تصور آن بوده است که نژادها علاوه بر شباهت های فیزیکی  و آناتومیک، گویای شباهت های روحی و روان شناختی و اخلاقی نیز هستند و بنابراین می توان از طریق ظاهر فیزیکی افراد درباره خلق و خوی آنها نیز قضاوت کرد. سومین تصور درباره نژادها نیز آن بوده است که میان آنها نوعی سلسله مراتب گسستی ( در نظریه های نژادپرستانه) یعنی غیر قابل تبدیل شدن آنها به یکدیگر و یا نوعی سلسله مراتب پیوستاری (در نظریه های تطور گرایانه و تکاملی) یعنی  وجود یک خط سیر پیشرونده وجود دارد .
با این وصف باید توجه داشت که پس از فجایعی که در اواخر قرن نوزده و نیمه نخست قرن بیستم به دلیل گسترش نظریه های نژادپرستانه (نفرت علیه یهودیان، علیه مسلمانان، علیه سیاهان و.... ) به وقوع پیوست و پیشرفت های چشم گیر علم ژنتیک، باورهای پیشین درباره نژاد کاملا به زیر سئوال رفته و نفی شدند. علم ژنتیک  در واقع نشان می دهد که نه فقط ساختار ژنتیک انسان ها با پستانداران پیشرفته شباهت زیاد و یکسانی دارد ( در 98 درصد با شمپانزده ها) بلکه درون خود آن ها نیز به دلیل آمیزش های پی در پی در طول میلیونها سال ، این ساختار به شدت در سراسر جهان پراکنده شده و بنابراین امروز ممکن است ساختار ژنتیک دو سفید پوست شمال اروپایی که در همسایگی با یکدیگر زندگی می کنند تفاوت بسیار بیشتری با یکدیگر داشته باشد تا میان یکی از آنها و یک سیاه پوست افریقای مرکزی که هزاران کیلومتر با او فاصله دارد. پیشرفت علوم شناختی، علوم رفتار شناسی جانوری و علوم ژنتیک  در کنار انسان شناسی نشان داده اند که مفهوم نژاد پیش از هر چیز گروهی از مختصات محدود و سطحی بیولوژیک را در بر می گیرد، اما به دلیل باوری که خود انسان ها به این مفهوم در نزد خود و در نزد دیگران دارند، و همچنین به دلیل مشترکات اقلیمی، معیشتی، فرهنگی و ... ناشی از نزدیکی  بر پهنه های جغرافیایی نمی توان منکر تاثیر گذار بودن این مفهوم در تمدن ها و فرهنگ های انسانی و رفتاری انسان ها   شد که این خود مقوله ای دیگر است.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 0:42 قبل از ظهر  توسط حجت مشایخی  | 

به نام خدا

بازم یه ترم دیگه شروع شد:بازم یه سری کلاس و یک سری استاد دیگه و یه سری درس دیگه که فقط اسمشون با هم فرق میکنه وگرنه همشون سروته یه کرباسن.اگه این دید رو داشته باشی و بری سر کلاس دکتر فاضلی شاید تو همون جلسه اول خط قرمزی روی این نظر بکشی.کلاسی که حداقل نوع تدریس استاد از جنبه سنتی خارج شده.باید وبلاگ درست کرد :کتاب خلاصه کرد ودر یک کلام کار کرد

و این بود شرح جلسه اول: جلسه ای که با بهت و حیرت به خاطر شیوه تدریس همراه بود خداییش هم شیوه خوب وجالبی بود .

جلسه اول :زمان اینقدر سریع گذشت که هیچکی نفهمید ۱ساعت بیشتر از زمان متعارف سر کلاس بوده

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 11:34 بعد از ظهر  توسط حجت مشایخی  |