اینم از زندگی آکادمیک ما
بازم یک هفته دیگه شروع شد.صبح با صدای خدماتی ها که هم دیگه رو صدا میزنند از خواب بیدار شدم .انگار نه انگار که این افراد متعلق به طبقه پرولتاریا واسه کار کردن اینجان٬از صبح تا ظهر دارن قایم موشک بازی می کنند.
از روی تشک قطور خوابگاه که به اندازه کمرم گود رفته بلند شدم ٬کمرم درد میکنه٬ ولی چه میشه کرد٬بهتر از خوابیدن روی موکت و زمین نمه٬یه نگاهی به اطراف میکنم٬ همه خوابن٬ انگار خروس در این ملک 12 ظهر به بعد میخونه .کنارم یکی خوابیده ٬یکم اونورتر مهمونش ٬ کنار دیوار ظرفای شام دیشبه بغل اون ناهار دیروزه و........پا میشم تا برم یه دوش بگیرم نکنه حال نداشتم سر جاش بیاد .
وقتی نزدیک در اتاق میشی یه عالم کفش روی هم ریخته که آدم رو بی اختیار به یاد نماز ظهر مسجدای یزد و کاشان میندازه٬انگار این فرزندان آدم فلسفه جا کفشی رو نمیدونن٬به زحمت کفش خودم رو میون اون همه کفش پیدا کردم ٬در اتاق رو که باز کردم انگار اومدم تو یه سرزمین دیگه از یه اتاق صدای آهنگ کردی میاد از یک اتاق آهنگ آذری ولی جای آهنگ فارسی مثل هر روز خالیه٬انواع زبان های زنده و مرده اینجا موجوده و نقش پل ارتباطی رو بازی میکنه انگار درب این اتاق مرز دنیای مردگان و زندگان است.
از پله میرم پایین ٬به آخرین پله که میرسم خدماتی رو میبینم که هر وقت از اونجا رد میشم یه سیگار کنار لبشه و داره اون پله رو میسابه کم کم دارم به رابطش با اون پله شک میکنم ٬ مثل یه تیکه سنگ نه با کسی حرف میزنه و نه به صحبتهای کسی گوش میده. شاید بیماری روحیش با مال ماها فرق داره من راه حموم رو ادامه میدم اصلا به من چه چرا اینجوریه .
پشت در حموم که میرسم آه از نهادم بلند میشه یکی داره آذری می خونه٬بله بازم اون پیرمرد خدماتیه که رفته حموم و داره آواز می خونه و استحمام میکنه ٬هر وقت من پشت در این حموم میرسم این پیرمرد محب حموم رو میبینم که در حال استحمامه ٬ بزنم به تخته هر که ندونه فکر میکنه حموم زاییدن رفتن .ولی بازم به من چه مربوط ٬باید به عادات فردی اطرافیان احترام گذاشت.
اول صبحی آواره از این سوئیت به اون سوئیت تا بالاخره یه حموم پیدا شد خوشحال رفتم تو حموم که یه دفعه صدا اومد حموم لامپ نداره ٬ولی من عزمم رو جزم کرده بودم تا برم حموم ٬با چند ترفند موفق شدم لامپ دستشویی سوئیت کناری رو بدون اینکه بفهمن ازشون قرض بگیرم و برم حموم .با غرور تموم از این فتح الفتوح رفتم زیر دوش٬ تا دوش صبحگاهیم رو بگیرم شیر آب رو که باز کردم آرزو کردم کاش پنگوئن بودم تا می تونستم سردی فجیع آب رو تحمل کنم ولی صد افسوس.
بالاخره یه دوش نیمه کاره رو با هزار تا فحش و بد وبیراه به خودم و به مسئول خوابگاه و رئیس دانشگاه و...و نوع خلقتم گرفتم و اومدم بیرون .
برگشتم به اتاقم یکی دو تا رو دیدم که انگار داشتن دور خودشون می لولیدن تا از خواب بیدار بشن رفتم سر یخچال تا یه چیزی بخورم در یخچال رو باز کردم ٬ ازتهی سرشار بود٬ جز نور یخچال چیز دیگه ای توش نبود٬ فکر کنم میکروباش هم از گشنگی مرده باشن نگاهی به ساعت انداختم٬ 11 بود٬ یه فکر بکر که نه٬ ولی فکر هر روزم به ذهنم رسید ٬دانشکده ساعت 11:30 ناهار میدن زود آماده شدم (زود که نه ولی آماده شدم) اومدم دانشکده یه لیوان چای که چه عرض کنم آبجوش خوردم و بعد به لقای یار شتافتم ٬کارتم رو کشیدم و عدس پلویی که میرزایی با یه بغل عشق بهم داد گرفتم٬ واقعا چقدر زندگی زیباست ٬من ناهار دارم ٬پارچ های آب هنوز آب دارن ٬نان هنوز هست .آه نان هست٬ آب هست٬آری تا سلف هست زندگی باید کرد (یه دفعه فکر نکنید که خدای نکرده چیزی مصرف کردم همه شعرها به صورت خودجوش تاثیر بوی ناهاره)
رفتم مثل بچه آدم سر یه میز نشستم تا به وصال عدس پلو برسم٬ لقمه اول ناهار رو که خوردم فکر کردم برنجش دم نکشیده٬عدسش یه کم سفته٬خیلی خشکه٬و انگار ته دیگم سوخته یا شایدم برنجش از نوع دودیه٬ولی هر چقدر به پایان غذا نزدیک تر میشدم این فکرم و شکم به یقین تبدیل میشد .به رسم ادب و سپاسگزاری رفتم پیش آقای میرزایی تشکر کردم که دیدم داره با بهت به حرفای من گوش میده ٬خیال کنم فکر میکرد دارم دستش میندازم.
غذا که تموم شد ٬رفتم بالا تو حیاط ٬دیگه شکمم سیر بود و پایه هر جور بحث سیاسی و علمی بودم ولی ترجیح دادم چای بعد از ناهار رو بخورم و به سوی کلاس بشتابم.
وارد کلاس که شدم فکرکردم اشتباهی اومدم سر کلاس تنظیم خانواده خواهران ٬ ولی نه ٬خوب که ته کلاس رو رویت نمودم ٬دو تا از آقایون که انگار یکی از بستگانشون فوت کردن با متانت خاصی سر کلاس نشسته بودند ٬منم رفتم کنارشون تا جملگی ما شویم٬استاد آمد و از دورکیم٬ جامعه شناسی رو شروع کرد و با نظریات خودشان خاتمه داد و بعد مراسم حضور و غیاب رو که ستون و دلیل تشکیل کلاسهاست رو به جا آورد و دانشجویان تشنه علم رو ترک کرد.من اینقدر محو سخنان استاد بودم که حتی نفهمیدم کی خوابم برده با پایان کلاس تا آغاز کلاس بعدی یه چرخی تو سالن زدم ٬همه جا بوی خدا میداد.رفتم سر کلاس بعدی ٬استاد وارد شد و درس دادن رو شروع کرد از دورکیم شروع کرد و با نظرات خودش به پایان رسوند و بعدم حضور و غیاب.
رهسپار خوابگاه شدم به محض ورود به خوابگاه با جمعی از دوستان قابلمه به دست مواجه شدم که در حال پرسه زدن در محل پخش غذا بودن به امید یه کم غذای اضافه .
دوباره به اتاقم برگشتم ولی یه تغییر اساسی دیدم آدمایی که صبح همه افقی بودن الان عمودی نشسته بودن که باعث شد من به زندگی دوباره ایمان بیارم. همه داشتن ورق بازی میکردن و فضای ناسالم اتاق رو با دود سیگاراشون ضد عفونی میکردن. به رسم و یادبود جوانی گفتم کی شرط رو برده ٬کی باخته که منم شریکم که جمیع دوستان بیاد باخت های دیشب این حقیر افتادن و از حلقومم بیرون کشیدن.